تبليغاتX
صدایی ا زخاکستر
صدایی ا زخاکستر
ویژه ی داستانهای قادرمرادی  
قالب وبلاگ

">صحبت استاد واصف باختری در برنامه ی چهره های آشنا در تلویزیون نور و زرین - اپربل 2012 

  کلیپ مکمل برنامه

بخش اول       بخش دوم          بخش سوم         بخش چهارم

این مطلب  توسط خانم زینت نور در باب این کلیب در فیسبوک نوشته شده است :

Zinat Noor
 دوستان گرامی : من با كاریهای جناب مرادی سالها است كه آشنایی دارم و با شخصیت روشن شان همچنان. از دید من بهترین كلماتی كه میشود در مورد " قادرمرادی" گفت: همین كلماتی سخت سنجیده و پر مسوولیت استاد "واصف باختری" است. طبعا هر كیی ایشان را در پرتو كاریهایش بشناسد به صداقت سیال این كلمات ایمان خواهد داشت. شناختن و دریافت "مرادی" راه دیگر جز خوانش داستانهایش ندارد. شناخت او در آثار پر اندوه اش از جامعه ی بسته و پر از جنگ و درد ما، عجین است او جدا از این نوشته ها نویسنده یی است سخت درونگر، فراری از شهرت ، آوازه پردازی و خاموش که به هیچ غوغایی سر درون نمی کند. ......


ادامه ی مطلب
[ ]

امشب بیشتر از شبهای دیگر مضطرب و سراسیمه استم . دلم میخواهد آن چه را که از مدتها به این سو در دلم گره شده است ، بنویسم . احساس میکنم که امشب میتوانم به یاد بیاورم که به کجاها رفته ام و از کجاها برگشته ام ......


ادامه ی مطلب
[ ]

- « این سبیل مانده ، این تفنگ لعنتی را بده که ببرند . به چه دردت می خورد ، پیغم !»
دیشب، همه شب پیغم همین گپ را می شنید . آنه عذر می کرد ، می گریست ، می نالید . هرچه دلیل و برهان یاد داشت ، به پیغم گفت . تمام دلخوری های مادر به خاطر همین تفنگ بود . تفنگ ها را می گرفتند . می گفتند که دیگران قبول کرده اند تا تفنگ های شان را بدهند . اما پیغم به مادرش گفته بود که او تفنگش را به کسی نمی دهد . حالا دچار دو دلی بود ، به شدت . در سه راهی قرار گرفته بود . گرفتار حالتی بود که نمی توانست راهی برای خودش برگزیند .....


ادامه ی مطلب
[ ]
کتابهای نشر شده :

سرمه و خون                      صدایی از خاکستر               رفته ها برنمیگردند

شبی که باران میبارید

 

 

[ ]

دنیای عالمه مثل زبانش از دیگران جدا بود . شاید هیچکس ،حتی مادرش توان درک دنیای اورا نداشت . هرچند یگانه کسی که بیشتر از هرکس دیگر به زبان مبهم و گنگ او پی می برد ، مادرش بود . ولی دنیای عالمه شاید آن قدر دیوارهای ضخیم داشت که مهر و محبت مادر هم قدرت نفوذ در آن را نداشتند .

عالمه برای همه دردسر بود ،.......


ادامه ی مطلب
[ ]
  • زینت نور  سرمه و خون با ما، با من و پدرم آغاز میشود و "مرادی" از همان آغاز، آگاهانه ذهن خواننده اش  را به بدنبال این "من" میکشاند تا او را در سراسر داستان  "سرمه و خون" در تلاش یافتن صورت روشن و قابل دید "من" نگه دارد. "من" خودش را در طرح سوالهایش برای آینده ی گنگ  آغاز میکند. زمان برای ما یکجا با او و هراس او از فردای خوفناک شروع میشود. ما بی آنکه بدانیم مرد شتر سوار و من از کجا آمده اند و به کجا میروند، کی ها هستند و چه صورت و شکلی دارند، به متن داستان پرتاب میشویم. "من" همچنانکه در دشت خوفناکی با پای برهنه در حرکت است و افسار شتری را که  پدر بر آن همچو شاه ی شکست خورده یی سوار است میکشد، ما را با خود به گذشته خودش برمیگرداند. او با لحن مرموز و اندوهناک در سراسر داستان، با تک صدای درونی  خودش ...

ادامه ی مطلب
[ ]

یقینده قیزیق بیرمعلوماتنی اؤقیب قالدیم.(کیملیگی ایسیمده یؤق) مقاله مولفی : «کتته اورشلرده کتته ادبیّات یره تیله دی.خؤش!افغانستانـــده نیگه اولکن ادبــــــیّات توغیلمه یپتی؟»- دیب یازگن ایدی. بوسوال ضمــــیریده چقورومهم مساله لریاتیپتی. بویرده یازووچی ادبی شهکاروبویوک استعداد ایگه لریگه اشاره قیلماقــــده.اونیگه تالستوی،داسایفسکی،بلزاک،کامو،شولوخوف،چیگیزایتماتوف،ماپه سن،کافکا، صادق هدایت،عبدالله قادری،گبریل گرسیلا،پوبلاکیلووباشقه دها یازووچیلریتیشیب چیقمه یپتیدی؟- دیماقچی بؤلسه کیره ک.بوجـدّی ....................


ادامه ی مطلب
[ ]

همه چیز از یک روز تابستان آغاز یافت ، آن هم از یک خبر معمولی و خیلی پیش پا افتاده که تصور نمی شد به یک تراژیدی بزرگ بیانجامد، تراژیدی که بعد ها ماجرای انقلاب کوهستان خوانده شد و هزاران هزار کشته ، معلول و آواره ا زخود به جا گذاشت .

خبر ، خبر بیماری سلمان سلطان بود . خبر بیماری سلمان خاص سلطان زمان که ناگهان سراسر قلمرو وسیع و پهناور حاکمیت اورا فرا گرفت و به زودترین فرصت به دوردست ترین روستاها نیز انتشار یافت . ناگهان همه متوجه شدند که این خبر معمولی و بی اهمیت و کوچک ، به یک خبر بسیار مهم و بزرگ مبدل شده است . بدون آن که علت بزرگ شدن و مهم بودن آن و علت ارزش یافتن آن روشن باشد ...........


ادامه ی مطلب
[ ]

 عبدالقادر مرادی متولد ۱۳۳۷ خورشیدی د رشهر مزار شریف مرکزولایت بلخ باستان افغانستان است . او دوران کودکی و نوجوانی اش را درشهر اندخوی گذراند و د رسال ۱۳۵۶خورشید ا زلیسه ی ( دبیرستان ) ابومسلم خراسانی آن شهر فارغ التحصیل و سال بعد وارد دانشگاه کابل شد . تحصیلش در رشته ی ژورنالیزم چند ما بیشتر به طول نینجامید و با کودتای کمونیستی هفتم ثور۱۳۵۷ در افغانستان تحصیل را نیمه کاره رها و د رشهر شبرغان به معلمی پرداخت . مرادی که از سال های آخر لیسه به نوشتن داستان روی آورده بود ؛ به زودی وارد کار مطبوعاتی شد و به عنوان خبرنگار در آژانس خبری باختر مشغول به کار گشت . داستان های او از آغازین سال های دهه ی شصت خورشیدی در مطبوعات به چاپ رسد و و به عنوان یک نویسنده ی جوان مطرح می شود . ولی اولین مجموعه داستانش شبی که ....


ادامه ی مطلب
[ ]

صدای کسی را از میان صدا ی گلوله هاو توپ ها شنیدم که می گفت :

ـ بنگی بابه ساعت ها پیش مرده است . گلوله ها سر از پا نمی شناسند . دوست ودشمن نمی گویند . سردی زمستان را به فراموشی سپرده اند . حضور و حاکمیت زمستان سرد و کشند ه از یاد همه گان رفته است .گلوله ها ، تفنگ ها ، توپ ها ، راکت ها ، تانک ها ، و طیاره ها می خواهند د ردیوانه گی از دیگری پیشی بگیرند . آسمان ابر آلود از یادهمه رفته است . آسمان ابرآلود را به عالم فراموشی رانده اند . صدای کسی را شنیدم که درچنین حالی می گفت  ..............................


ادامه ی مطلب
[ ]

از مکتب و مدرسه بیزار بودم . تا صنف سوم پیش رفتم و آن راهم نیمه رها کردم ، همان طوری که چند روز به مدرسه رفتم تا هفت و یک یادبگیرم و آن راهم زود ترک کردم . مادرم مرا نزد یک همسایه ی ما برد که کارگاه نجاری داشت . چند وقتی شاگرد نجار شدم و از بس دلم به این کار نچسپید و پا گریزی کردم ، صاحب کارگاه از من بیزار شد و درد سرش را کم کرد و به مادرم گفت که پسرش اهل این کار ها شدنی نیست . مادرم قالین باف بود و قالینهای رنگارنگ میبافت . اما دراین سالها از بس تهیدست شده بودیم ، دیگر توان داشتن یک کارگاه کوچک قالین بافی و خریدن مواد خام آن را نداشتیم و همان بودکه او در منزل آدمهای دیگری که دستگاه قالین بافی داشتند ، کار میکردو مزد میگرفت . مادرم مرا به چند جای دیگر هم برد تا کار کنم ، به دکان بایسکل سازی ماما ستار  ............................


ادامه ی مطلب
[ ]

در این برنامه سخنانی در پیوند با یک اثر داستانی ، در پیوند با سرمه وخون نوشته ء قادرمرادی به خدمت بیننده گان گرانمایه پیشکش می شود .
چند سطر شتابناک در باره ء زنده گی نویسنده :
عبدالقادر مرادی زاده ء بلخ است و پرورده ورشد یافته ء اندخوی . از نوجوانی به ادبیات رغبت داشته ومخصوصا به ادبیات داستانی . دردودههء آخر ازیک طرف در رسانه ها و وسایل ارتباط جمعی خیلی فعال بوده وهم در عرصه ء داستان پردازی ازنویسنده گان پرکار والبته مطرح کشور ماست .
عبدالقادر مرادی یک خوشبختی داشته است
. .........


ادامه ی مطلب
[ ]

کسی‌آواز میخواند‌. صدایش از محل دوری میاید، از دور دور‌ها‌. مثل این است که مردی در بند هزار درد، در جایی فریاد سر داده است و بیتهایی را با سوز و گداز در قالب یک آهنگ غم‌انگیز میخواند‌. طوری میخواند تا همه بشنوند. حتا کهکشانهاو آن‌سوی کهکشانها، آن‌سوی ستاره‌ها و سیاره‌ها، آن‌سوی آفتابها و لایتناهیها هم بشنوند‌. این آهنگ در سراسر فلک طنین افگنده است‌. صدای آواز‌خوان بسیار حزن‌انگیز و درد‌آلوداست. گویی این آواز، صدای کسی است که در بند هزارها هزار درد و ناتوانی کشیده شده است و حالا خواسته است پرخاشش را در برابر درد‌هایش و ناتوانیهایش، در برابر آن هزاران هزار بند‌هایی که او را در خود کشیده‌اند، نشان بدهد‌. گاهی چنان ضعیف به گوش میرسد که  گویی این صدا از .............

  

 


ادامه ی مطلب
[ ]

وقتی ماین منفجر شد ...   چشم که باز کردیم ، خودرا در یک زیرخانه  یافتیم ، نور گل و من ... بارک  و زلمی از ما استقبال کردند...

نمیخواستم برگردم به خانه ، از خانه بدم آمده بود . هر چند برای تو دلم میسوخت تا برگردم ، حالا که ترا میبینم ، میخواهم برگردم ، نمیشود ؛ اجازه نمیدهند. ما میخواستیم عربستان برویم . نورگل را دیده باشی ؟ پسر کاکای بارک ، عسکر که بود ... چند بار به من گفت که از عسکری خسته شده است . گفت نمیشود ، پول میدهند........


ادامه ی مطلب
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]
[ ]

ازسایت فرخار :

 درتهران ،شمعها تا آخر میسوزند 

روابط عمومی خانه ادبیات افغانستان: در سی‌و چهارمین نشست نقد و بررسي ادبيات افغانستان، مجموعه داستان کوتاه «شمع‌ها تا آخر می‌سوزند» اثر نویسنده‌ءنام‌آشنای افغانستان، عبدالقادر مرادی  نقد و بررسي مي‌شود. در این نشست ادبی، محمدامین زواری، نویسنده و منتقد افغانی به همراه یوسف انصاری، نویسنده و منتقد ایرانی......


ادامه ی مطلب
[ ]

در ايران و اكثر كشورها، متأسفانه ادبياتِ داستاني كشور (افغانستان) و نويسنده‌ي شاخص اين كشور را آقاي (خالد حسيني) با كتاب معروفش (بادبادك‌باز) مي‌شناسند؛ اما بي‌انصافي‌ست از نويسندگان پيش‌روتر و پيشين اين سرزمين كه مانند آقاي (خالد حسيني) اين اقبال را نيافتند تا كتابشان مورد توجه (مكتب نيويورك) قرار بگيرد و دنياي هاليوود به آن روي خوش نشان بدهد، نامي به ميان نياوريم........


ادامه ی مطلب
[ ]

 قادر مرادی با نخستین مجموعه ء داستانی " شبی که باران می بارید " به اثبات رساند که نویسنده ء جستجو گر و روشنگر است . داستان هایش گیرایی ، عمق و کشش در خور توجهی دارند . او ج داستان ها بیشتر عصاره می شوند تا تفاله و همه ء این ها در وضعیت نگران کننده ء داستان نویسی کشور به ویژه در میان جوانان نوید بخش و بشارت دهنده است . ............


ادامه ی مطلب
[ ]

تقدیم به : قادر مرادی نویسنده درد ها و رنج های بیکران مردم ما.

کتابی را از یک دوست دریافت کردم. با حجمی کم و درد های فراوان... از سرخوردگی های روح انسان، از راز های درونی آدم، از خوبی ها و زشتی ها دنیای ما. در صفحه آخر این کتاب برایم نوشته بود... این کتاب را نفرستادم که آنرا بخوانی بهتر است آنرا در الماری کتاب هایت برای همیشه بگذاری! این یعنی چه؟ خیال کردم مرا به بی عرضه گی متهم ساخته است و از همین سبب هم که بود از فردا صبح زمانی که بکار میرفتم در میان بس و قطار از صفحۀ اول آن شروع  کردم به خواندن.....


ادامه ی مطلب
[ ]

آفریده های در غربت

گفت و شنودی با رهنورد زریاب، رفیع جنید و جواد خاوری

روز های گذشته داستان های کوتاهی از نویسنده گان افغان در برنامه های بی بی سی برای افغانستان پخش شد، آفریده های درغربت عنوان جشنواره ای بود که با هدف ارائه یک تصویرکُلی، از وضعیت قصه نویسی در افغانستان برگزار شد و برای اولین بار تعدادی قصه ها، یا به صدای خود نویسندگان ویاهم با صدای همکاران ما از بی بی سی پخش شد. ....


ادامه ی مطلب
[ ]

در فاصلهء زمانی کوتاه و نیز بسیار غیرمنتظره قادرمرادی راه درازی را می پیماید . آثار اولیه ء او به راستی غیر منتظره بودند . داستان های نفیسی که اغلب ا ز مرگی در روح سخن می گفتند و ریزه کاری های فنی دقیقی را دارا بودند . بی شک ما اینک قادرمرادی را از عینک «دلارام و تلخاب و زنجیر ها وچنگکها » می بینیم . داستانهای دیگرش هم که نفاست نوینی می گیرند .

تنفس کننده گان د ر جو ادبی دوران جوانی قادرمرادی این نویسنده ء تازه پای و صمیمی ، متخصص زنده گی طبقات فرودست و محروم و درعین حال نو جو و آینده کیش را که شبح داستایوسکی و صادق هدایت در همه جای آثارش رفت و آمد داشتند ............


ادامه ی مطلب
[ ]

 قادر مرادی از بلند پایگان داستان نویسی افغانستان است. او سالهاست که می نویسد و آفریده هایش در هر نوبت خبر از تعالی چشمگیری میدهند.عمداً به نوشتن داستان میپردازد و مسایلی از اعماق جامعه را برمی گزیند. نگاه نافذ و درون کاوی دارد. در طرح مضامین داستانهایش دلهره و وسواس عجیبی دارد. بی تردید بسیار می اندیشد تا به دریافت و کشف سوژه جالبی میرسد کنکاش هایش میرساند که او در بسیاری از رشته های معارف دورانش احاطهء وسیعی دارد و نکته سنجی های او در قصه هایش نکته سنجی های یک روانشناس و جامعه شناس است......

 


ادامه ی مطلب
[ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

لینک های مفید





لینک های مفید